حمد الله مستوفى قزوينى

131

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

تنى چند از ايشان بدان سرفراز * رسيد و بريدند راهِ دراز 2730 دگر تا گهِ فتح مكّه همان * شدندى همى در عقب مؤمنان مهاجر شد آن مردمان را لقب * كه كردند هجرت به روز و به شب وصول رسول ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، به مدينه ز سيّد به شهر مدينه خبر * چو آمد ، كهان و مهان سربه‌سر به رسم پذيره برفتند پيش * ببردند او را سوى شهر خويش سوى خان كُلْثوم ابنِ الهِدَم « 1 » * فرود آمد اوّل خديوِ امم 2735 نشست اندر آن خانه تا چار روز * شد آن خانه از فرّ او دلفُروز به آدينه زى قوم سالم كشيد * نماز جماعت در آنجا گزيد ز بهر نشستش در آن شُهره شهر * هرآن‌كس كش از مهترى بود بهر همى هريكى خواست در خانِ خويش * فرود آرد او را به مهمان خويش از او هركس اين آرزو خواستند * زبانها به خواهش بياراستند 2740 چنين پاسخ آوردشان مصطفى * به هرجا برد ناقه‌ام را خدا در اين شهر باشد مرا آن مُقام * كه باشد به جا خاطر خاص و عام مهار شتر كرده از كف رها * در آن شهر رفتى همى مصطفى چنين تا به ساده « 2 » زمينى رسيد * بدان جاى مركب فروآرميد به نزديكى آن يكى خانه بود * بو ايّوب را جاى و كاشانه بود 2745 ز انصاريان بود درويش مرد * پيمبر در آن جايگه نزل كرد نبى چون درآمد در آن خانِ او * بو ايّوب از بهر مهمان او بياورد درحال يك گوسفند * بكُشت و سبك پوست از وى بكند بپُخت و بياورد و سُفره فگند * بخوردند هركس از آن گوسفند رسولِ گُزين پوست با استخوان * بَرِ خويشتن خواست ، اندر زمان 2750 در آن پوستش استخوانش نهاد * دعائى بر او كرد آنگاه ياد به فرّ نبى زنده شد گوسفند * برآمد به پا ، كارِ دين شد بلند

--> ( 1 ) ( ب 2734 ) . كلثوم بن هدم . ( 2 ) ( ب 2743 ) . ساده : بىگياه ، لخت ، لوت ؛ زمين ساده : زمين بىگياه .